تبليغاتX
ای کاش...!!























ای کاش...!!

قصه گو  بر نیمه ی قصه  رسید کلاغ، توی آن تاریکی  آن دورها، سوسوی چراغی دید این  بار باید  قبل از به سر رسیدن  قصه به خانه اش می رسید .قصه گو از نیمه قصه گذشت کلاغ خیره  به  سوسوی  دور چراغ هر چه  توان داشت بال  زد اشک توی چشمهایش جمع شده بود قصه گو به آخر قصه رسید هنوز چیزی نگفته بود کلاغ تند تر بال می زد بال، بال می زد چراغ که خاموش شد بغض کلاغ همان جا توی تاریکی آسمان ترکید . قصه گو گفته بود !!قصه تمام شده بود.

کلاغ نشست پیش پای قصه گو و التماس کرد:

                            "یکبار فقط یک بار بگو قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خو..."

                                                                                                           گریه امانش نداد!!
نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 3:23 قبل از ظهر توسط پگاه| |

اگر قرار باشد که بی هیچ حرکتی بایستی تا نسیم و باد و طوفان تنت را بیهوده صیقل بدهند با یک برگ سفید چه فرقی داری؟ برگی که در آن شعری عاشقانه نوشته نشده باشد همان بهتر که در شعله های پاییز بسوزد. دهانی که حتی یکبار به دوست نگوید: " دوستت دارم " و در کوچه باغهای عشق ترانه نخواند چه ارزشی دارد؟

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط پگاه| |

روز مرگم هر که شیون کند از دور و برم دور کنید همه را مست و خراب از می انگور کنید مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید مست مست از همه جا حال خرابش بدهید بر مزارم مگذارید بیاید واعظ پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ جای تلقین به بالای سرم دف بزنید روی قبرم بنویسید وفادار برفت آن جگر سوخته خسته از این دار برفت.

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 2:6 قبل از ظهر توسط پگاه| |

به من او گفت فردا می رود انجا نمی ماند
و پرسیدم دلم، او گفت نه تنها نمی ماند
به او گفتم که چشمان تو جادو کرده این دل را
و گفت این چشمها تا ابد زیبا نمی ماند
به او گفتم دل دریایی ام قربانی چشمت
ولی او گفت که این دل دائما دریا نمی ماند
به او گفتم که هر شب بی نگاه تو یلداست
ولی او گفت کمی که بگذرد یلدا نمی ماند
به او گفتم که کم دارد تو را رویای کمرنگم
و پاسخ داد او در عصر ما رویا نمی ماند
و حق با اوست عاشق شو، همین و هر چه بادا باد
چرا که در مسیر راه، عاشقی باقی نمی ماند.

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط پگاه| |

گفتي به من بي دست و پا چيزي نگفتم گفتي برو گفتي بيا چيزي نگفتم
صد بار خونم ريختي صد بار کشتي يک بار هم از خونبها چيزي نگفتم
گفتي بمير از عشق من گفتم اطاعت از شايد و اما و يا چيزي نگفتم
گفتي که درد عشق من درمان ندارد از درد گفتم از دوا چيزي نگفتم
گفتي مبادا با کسي چيزي بگويي حتي به خلوت با خدا هم چيزي نگفتم
اما فقط يک چيز را بايد بگويم از من نپرسيدي چرا چيزي نگفتم
......................................................................................

 

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط پگاه| |

 

اما ... اگر ... شايد !
اما گناه من نبود
اگر تو را براي من نوشتند
شايد من اشتباه مي كردم
اما اگر شايد نبود
حتما گناه من نبود
تـــو را بـا فـــــــــــاصـــــــــله
بــــراي مــــــن نوشته بودند…
---فـــاصــلــه را تــــو يادم دادي
وقــتــي بـــا لـبـخـنـد
دور شـــدي از مـــــن
عكاس بهتر از ما فـــاصــلــه را مي فهميد
تــــو در عـكـس نـيـسـتـي
فـــاصــلــه يـعـنـي تـــــــو.

نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط پگاه| |

 


خسته و در به در شهر غمم
شبم از هر چي شبه سياهتره
زندگي زندون سرد كينه هاست
رو دلم زخم هزار تا خنجره
زندگي با آداماش براي من يه قصه بود
توي اين قصه كسي با كسي آشنا نبود
همه خنجر توي دست و خنده روي لباشون
توي شب صدايي جز گريه ي بي صدا نبود
من مي خوام مثل همه گريه كنم، ولي گريه دل و وا نمي كن
قصه هاي پشت اين پنجره ها، غم و از دلم جدا نمي كن
قصه ي ماتم من هر چي كه بود هر چي كه هست
قصه ي ماتم قلب خسته ي يه آدمه
وقت خوابه ديگه ديره نمي خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چي بگم بازم كمه.

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 1:46 قبل از ظهر توسط پگاه| |

  نمی دانم تو چه معیاری را برای دیدن داری و چه چیز هایی را دوست داری ولی امیدوارم که هیچ گاه بی هدف نگاه نکنی که ذره ذره هایی که تو از آن تنفس می کنی برای هدفی آشنا در رویا های شبانه ات جاری شده است همیشه سعی کن هدفمند نفس بکشی تا یاد بگیری هدفمند نگاه کنی.

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط پگاه| |

شاید آن روز که سهراب نوشت :

                                              تا شقایق هست رندگی باید کرد

خبر از دل پر درد گل یاس نداشت    

  باید این گونه نوشت :

هر گلی هم با شی چه گل میخک و یاس  زندگی اجباریست.

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط پگاه| |

       آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه می رفت.

صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید:        دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط پگاه| |

به راز عشقمون قسم دیگه نگات نمی کنم       دوست داری فریاد بزنی دیگه صدات نمیکنم       دیگه برات نمیمیرم حتی اگه فدام بشی      خداحافظی خوب بلدمحتی اگه سلام بشی       یادم شبهای بلند وقتی دلت شکسته بود       میگفتی تک ستارتم حالا می رم از شب تو       زیادن اون ستاره ها چی کار کنم بد عادتم        کاشکی می فهمیدیم که عشق کهنه شراب سادگی است       هر چی که بیشتر بمونه مستی اون همیشگی است.
نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط پگاه| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس